تبلیغات
 دوستی برای همیشه - هوای بارانی

داشت دفترمشقش را جمع می کرد.چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه هاسبزی پاک کرده

بود.تیترش یک "سه"بود با بینهایت صفر جلوش.

عدد"سه"ناگهان او را از جا پراند.

- بابا، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو. سه هزار تومن می دی؟

بابا سرش را بلندنکرد.باصدایی آرام گفت:فردا یه کم بیشتر مسافر می برم، سه هزار تومن هم به تو می دم.

با وعده شیرین بابا خوابید.

صبح زود، رفت کنارپنجره. پرده را کنار زد. باران ریزوتندی می بارید.قطره های باران برای رسیدن به زمین مسابقه

گذاشته بودند.بند دلش پاره شد:آخه تو این بارون که مسافر سوار موتور بابام نمی شه.

اشک توی چشمهایش حلقه زد. از پشت پنجره آمد کنار. یک قطره اشک از روی صورتش چکید روی یکی از بینهایت

"صفر"هایی که جلود عدد "سه" رژه می رفتند

سارا

 

 


تاریخ : پنجشنبه 13 تیر 1392 | 03:44 ب.ظ | نویسنده : دختر شرقی | نظرات

  • paper | ماه دامین | صحاب